
صائب تبریزی- غزل شماره 4024
رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید
گسیخت ریشۀ این نخل تا به آب رسید
به دوستان هوایی مبند دل زنهار
که چشم بد به شراب من از حباب رسید
ز نارسایی بخت سیاه در عجبم
که چون ز کوه صدای مرا جواب رسید؟
گشود دفترِ انصاف خط، مهیا شو
که بیحساب ترا نوبت حساب رسید
نکرده است زیان هیچ کس ز سربازی
ز گل برید چو شبنم، به آفتاب رسید
ز پیچ وتاب محبت مپیچ سر زنهار
که دست رشته به گوهر ز پیچ و تاب رسید
به داغ تشنه لبی صبر کن که در محشر
توان به چشمۀ کوثر ازین سراب رسید
ز باج و خرج مسلم شدن، تلافی کرد
ز سیل هرچه به این کشور خراب رسید
همین ز خاک فرج کامران نشد صائب
که فیض هم به ظهوری ازین جناب رسید



