به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

صائب تبریزی- غزل شماره 3756

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

که ابر، سینۀ خورشید را نسازد سرد

جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد

شود چو تیر ز همصحبتان ترکش فرد

به خوردن دل خود از نصیب قانع شو

که آب و نان جهان مرد را کند نامرد

ز خارِ راه پر و بال می دهد سامان

چو گردباد شود رهروی که تنهاگرد

به جای خون ز رگ و ریشه اش برآید دود

اگر چنین دل پرخون من فشارد درد

چه حاجت است به شمشیر، تیزدستان را؟

که هست در کف دشمن مرا سلاح نبرد

ز اهل درد مس من طلای خالص شد

که کیمیای وجودست دیدن رخ زرد

به سرکشی مشو از خصم خاکسار ایمن

که خط برآورد از روی همچو آتش گرد

اگر چه دیر به جوش آمدم به این شادم

که هرچه دیر شود گرم، دیر گردد سرد

ز ماه چهرۀ آفاق گشت مهتابی

که از طمع نشود رنگ هیچ کافر زرد!

عجب که رخنه کند عیش در دل صائب

که داغ بر سر داغ است و درد بر سر درد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها