به دست ابروی او چون قضا کمان می داد

صائب تبریزی- غزل شماره 3664

به دست ابروی او چون قضا کمان می داد

قدر به دست سویدای دل نشان می داد

من آن زمان که به گرد سر تو می گشتم

برای یک پر پروانه شمع جان می داد

چو پا به بخت خود و اعتبار خویش زدم

به روی دست، مرا سرو آشیان می داد

هزار جانِ به لب بوسه داده برمی گشت

صلای بوسه گر آن شکرین دهان می داد

ز خنده بر جگر حشر داشت [حقّ] نمک

به فتنه جنبش مژگان او زبان می داد

دماغ پر زدنم نیست، کاشکی صیاد

وظیفۀ قفسم را به آشیان می داد

ز آشنایی گل مانع است بلبل را

درین دو هفته خدا مرگ باغبان می داد!

رقیب خام به ما عرض داغها می کرد

ز سادگی گل کاغذ به باغبان می داد

مرا کسی که ز چاه عدم برون آورد

چو سیل سر چه به این تیره خاکدان می داد؟

شب گذشته به این روز رستخیز گذاشت

لبی که بوسه بر آن خاک آستان می داد

کجا شد آنهمه نسبت، کجا شد آنهمه قرب؟

که شانۀ سر زلفش به من زبان می داد

چو صائب این غزل تازه را رقم می زد

هزار بوسه به کلک شکر زبان می داد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها