
صائب تبریزی- غزل شماره 3267
چشم شوخ تو چو بر هم زن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
در غبار دل ما آه عبث پیچیده است
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
حیرت وصل زبان بند لب گفتارست
طوطی آن به که جدا از شکرستان گردد
بی حجاب تن خاکی نرسد جان به کمال
پسته بی پوست محال است که خندان گردد
داغ محرومی اگر آب کند سایل را
به ازان است که شرمندۀ احسان گردد
از کفن جامۀ احرام سرانجام دهد
هرکه را درد طلب سلسله جنبان گردد
عشق هر روز شد از روز دگر مشکلتر
نیست در طالع این کار که آسان گردد
هرکه چون آبله در حلقۀ اهل نظرست
هر قدم گرد سر خار مغیلان گردد
در پریخانۀ دل نیست قرارش صائب
طفل اشکی که بدآموز به دامان گردد



