
صائب تبریزی- غزل شماره 2881
بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد
کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟
نبندد دستۀ گل در گلستانها کمر دیگر
میان خویش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد
به بیداری نمی آید ز شوخی بر زمین پایش
مگر مشاطه در خواب آن پریرو را حنا بندد
به روی تازه چون گل تازه رو داریم گلشن را
نمی بندد کمر هر کس کمر در خون ما بندد
لباس فقر بر خاکی نهادان زود می چسبد
که آسان بر زمین نرم نقش بوریا بندد
ز خواری و مذلت نیست پروا کامجویان را
که چندین عیب بر خود از طمعکاری گدا بندد
دهان خود ز حرف نیک و بد می بایدش بستن
به خود هر کس که می خواهد دهان خلق را بندد
به زودی زان نمی گردد مُزلّف ساده روی من
که حیرت سبزۀ خط را ره نشو و نما بندد
بغیر از نالۀ افسوس حاصل نیست از عمرم
سزای آن که دل بر کاروانی چون درا بندد
شود رزق هما گر استخوان من، ز بیتابی
عجب دارم دگر در استخوان مغز هما بندد
ز تیغ غمزه دل در سینۀ افگار، صائب را
دو نیم از بهر آن شد تا در آن زلف دو تا بندد



