
صائب تبریزی- غزل شماره 2655
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود
تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود
چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد
سینه اش بی گفتگو گنجینۀ دریا شود
اهل دل را صحبت بی نسبتان مُهر لب است
غنچه هیهات است در دامان گلچین وا شود
سخت جانی سدّ راه اتّحاد سالک است
در صدف آب گهر چون واصل دریا شود؟
دست و پای باغبان بوسیدن از دون همّتی است
سعی کن تا بی کلید این در به رویت وا شود
ناخن غیرت کن ناسور داغ لاله را
در گلستانی که داغ من چمن پیرا شود
گر به خاطر بگذراند چشم خونبار مرا
کاسۀ گرداب پر خون در کف دریا شود
مهر خاموشی چه سازد با دل پر شور من؟
حلقۀ گرداب چون مهر لب دریا شود؟
از لب شیرین او هر جا که حرفی بگذرد
در شکر طوطی چو مغز پسته ناپیدا شود
گوهری دارم که گر از جیب بیرون آورم
از فروغش پلّۀ میزان ید بیضا شود
پردۀ پندار سدّ راه وحدت گشته است
چون حباب از خود کند قالب تهی، دریا شود
نسبت خفّاش با عیسی، چو عیسی با خداست
می شود عیسی خدا، خفّاش اگر عیسی شود
دست رد بر سینۀ دریا گذارد چون صدف
هر که صائب آشنای عالم بالا




معنی شعر هم بگید