
صائب تبریزی- غزل شماره 2512
هر که بال و پر چو سرو از همّت والا کند
سیر با استادگی در عالم بالا کند
از دل پرخون بود در گریه چشم من دلیر
دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
کار چون افتاد شیرین، کارفرما می شود
تیشۀ فرهاد ممکن نیست سر بالا کند
درفشاندن گر کند تقصیر از دون همّتی است
هر که احسان همچو ابر از کیسۀ دریا کند
منع دلهای دونیم از ناله کردن مشکل است
شق زبان خامۀ لب بسته را گویا کند
می کند یاد گرانجانان سبک چون برگ کاه
قاف اگر گاهی گرانی بر دل عنقا کند
می تواند کرد بر گردن فرازان سروری
هر که در هنگام ریزش خنده چون مینا کند
نیست عیب خویش دیدن کار هر نادیده ای
سرمۀ توفیق تا چشم که را بینا کند
این دم گرمی که من از چرب نرمی دیده ام
نخل مومین می تواند ریشه در خارا کند
شهر زندان می شود صائب به چشم وحشتم
گردبادی چون نفس را راست در صحرا کند



