
صائب تبریزی- غزل شماره 246
در گذر ای آسمان از وادی آزار ما
شیشۀ خود را مزن بر سنگ استغفار ما
ناتوانانیم، امّا کار چون بر سر فتد
دود برمی آورد از مغز آتش خار ما
لشکر خواب گران را قطرۀ آبی بس است
برحذر باش از شبیخون دل بیدار ما
نیست از مردی، رساندن خانۀ ما را به آب
عالمی آسوده اند از سایۀ دیوار ما
صائب از بالین ما دشمن چسان خوشدل رود؟
سنگ را در گریه آرد نالۀ بیمار ما



