شمع روشن شد چو اشک از دیدۀ بینا فشاند - ادبستان شعر پارسی % %

شمع روشن شد چو اشک از دیدۀ بینا فشاند

صائب تبریزی- غزل شماره 2457

شمع روشن شد چو اشک از دیدۀ بینا فشاند

خوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند

از تجرّد چون مسیحا هیچ کس نقصان نکرد

پنجۀ خورشید شد دستی که بر دنیا فشاند

از بهاران خلعت سر سبزی جاوید یافت

هر که دامن بر ثمر چون سرو از استغنا فشاند

تا نپیوستم به تیغ یار، جان صافی نشد

گرد راه از دامن خود سیل در دریا فشاند

چشم ما جز حسرت خشک از وصال او نبرد

هر چه از دریا گرفت این ابر بر دریا فشاند

برق عالمسوزِ ما را شهپر پرواز داد

آن که خار از دشمنی در رهگذار ما فشاند

حاصل ابر از زمین شور، اشک تلخ شد

این سزای آن که تخم خویش را بیجا فشاند

نیست عزلت مانع کلفت که دست روزگار

بر گهر گرد یتیمی در دل دریا فشاند

از برومندی دل سودایی ما فارغ است

تخم ما را سوخت عشق آن گاه بر صحرا فشاند

قسمت آدم شد از روز ازل سرجوش فیض

جام اوّل را به خاک آن ساقی رعنا فشاند

چون گهر دارد همان گرد یتیمی بر جبین

گرچه صائب از رگ ابر قلم دریا فشاند

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤