
صائب تبریزی- غزل شماره 2387
زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد
لالۀ خونگرم خاکستر به دامان آورد
آسمان سست پی مرد شکوه عشق نیست
رخش می باید که رستم را به میدان آورد
سخت می ترسم که آخر نارساییهای شرم
تشنه ام بیرون از آن چاه زنخدان آورد
بر سر بالین من هر شب خیال زلف او
دسته دسته سنبل خواب پریشان آورد
بوی پیراهن غباری از دل ما بر نداشت
جذبه ای خواهم که یوسف را به کنعان آورد
گریه ها در پرده دارد عیشهای بی گمان
خندۀ بی اختیار برق، باران آورد
عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدید
میزبان اوّل نمکدان بر سر خوان آورد
اینقدر گوهر ز دریای معانی برکنار
صائب از عشق سخن سنجان کاشان آورد



