
صائب تبریزی- غزل شماره 217
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را
دیدۀ شیرست کرم شبچراغ این بیشه را
راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار
این شراب برق جولان می گدازد شیشه را
پیر را طول امل بیش از جوان پیچید بهم
می کند مطلق عنان خاکِ ملایم ریشه را
نیست غافل عشق بی پروا ز مرگ کوهکن
نقشِ شیرین می کند شیرین دهان تیشه را
صائب از اندیشۀ موی میان غافل مباش
کاین ره باریک نازک می کند اندیشه را



