
صائب تبریزی- غزل شماره 2153
تنها نه همین ماه به فرمان خط اوست
خورشید هم از حلقه بگوشان خط اوست
از هاله فرو برده سر خود به گریبان
از بس که خجل ماه به دوران خط اوست
از روشنیش خیره شود دیدۀ خورشید
شمعی که ز رخ در ته دامان خط اوست
قد می کشد از سینۀ عاشق الف آه
تا نشو و نما سلسله جنبان خط اوست
خورشید کز او خیره شود دیدۀ انجم
از پرده نشینان شبستان خط اوست
ز آیینۀ دل چون خط یاقوت برد زنگ
در دیده غباری که ز ریحان خط اوست
خون در جگر نافه کند قطرۀ اشکش
هر دیدۀ خونبار که حیران خط اوست
پیوسته به پرگار بود دور نشاطش
هر دیده که در حلقۀ فرمان خط اوست
یاقوت که در قطعه نویسی است مسلّم
خونین جگر از مشق پریشان خط اوست
از رایحۀ مشک، شود خشک دماغش
هر مغز که پروردۀ ریحان خط اوست
دلها که نهان بود در آن سلسلۀ زلف
امروز چو گو در خم چوگان خط اوست
هر آیۀ رحمت که ازو تازه شود جان
یکسر همه در دفتر احسان خط اوست
بر سنبل فردوس کند ناز نگاهش
چشمی که نظرباز به ریحان خط اوست
عکسی است سویدای دل از نقطۀ خالش
سی پارۀ دل، گَردۀ قرآن خط اوست
صائب چه خیال است که دیوانه نگردد؟
زین زمزمۀ تازه که در شان خط اوست



