
صائب تبریزی- غزل شماره 2149
چشمی که نظرباز به آن طاق دو ابروست
دایم دو دل از عشق چو شاهین ترازوست
بی نرگسِ گویا، به سخن لب نگشاییم
ما را طرف حرف همین چشم سخنگوست
بس خون که کند در دل مرغان چمن زاد
این حسن خداداد که با آن گل خودروست
در پردۀ بینایی من نقش دویی نیست
هر داغ پلنگم به نظر دیدۀ آهوست
تا غنچه نگردیم دل ما نگشاید
در خلوت ما رطل گران کاسۀ زانوست
در روز به مجلس مطلب دختر رز را
صحبت به شب انداز، که صحبت گل شب بوست
صائب چه خیال است که از سینه کند یاد؟
هر دل که گرفتار در آن حلقۀ گیسوست



