پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را - ادبستان شعر پارسی % %

پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را

صائب تبریزی- غزل شماره 204

پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را

حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را

بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست

سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را

خضر در سرچشمۀ تیغش نمازی می کند

عمر اگر باشد، دهان آب حیوان خورده را

نقد جان را چون شرر بر آتشین رویی فشان

در گره تا کی توان چون غنچه بست این خرده را؟

آب را استادگی آیینۀ روشن کند

صاف می سازد تحمّل، طبع بر هم خورده را

می کند باد مخالف شورِ دریا را زیاد

کی نصیحت می دهد تسکین، دل آزرده را؟

هر چه رفت از کف، به دست آوردن او مشکل است

چون کند گردآوری گل، بوی غارت برده را؟

این جواب آن که وقتی حالتی فرموده است

از نصیحت می دهم تسکین، دلِ آزرده را

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤