
صائب تبریزی- غزل شماره 1986
لعلت به خنده پردۀ گل را دریده است
آیینه از رخت گل خورشید چیده است
نظّارۀ تو تازه کند داغ کهنه را
این لاله گویی از دل آتش چکیده است
اسباب تیره بختی ما دست داده است
تا سرمه ات به گوشۀ ابرو رسیده است
کار تو نیست چارۀ درد من ای مسیح
این شیوه را تبسّم او آفریده است
ما برق را بر آتش غیرت نشانده ایم
سیماب در قلمرو ما آرمیده است



