مرا ز پیر خرابات این سخن یادست - ادبستان شعر پارسی % %

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست

صائب تبریزی- غزل شماره 1666

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

تهی است چشم تو از سرمۀ سلیمانی

وگرنه شیشۀ گردون پر از پریزادست

ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را

که زنگ، تشنۀ آیینه های فولادست

ازان به زندگی خویش خلق می لرزند

که دایم از نفس این شمع در ره بادست

ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست

ز جوی شیر بجز خون چه رزق فرهادست؟

مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل

اگرچه مشقِ جنون بی نیاز از استادست

ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد

ز برگریز خزان سرو اگرچه آزادست

من از رسیدن روزی به خویش دانستم

که رزق مردم بی دست و پا خدادادست

زبان شانه درازست بر سر عالم

ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست

ز بیم سیل خراب است خانۀ معمور

ز گنج، خانۀ ویرانه صائب آبادست

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤