چون قلم مدّ حیات من به قیل و قال رفت - ادبستان شعر پارسی % %

چون قلم مدّ حیات من به قیل و قال رفت

صائب تبریزی- غزل شماره 1372

 

چون قلم مدّ حیات من به قیل و قال رفت

هستی بی مغز من در وصف خطّ و خال رفت

حلقۀ دیگر به زنجیر جنون من فزود

ساق سیمین تو تا در هالۀ خلخال رفت

بال و پر در بزم وحدت پردۀ بیگانگی است

از میان عاشقان پروانه فارغبال رفت

بر مگس هرگز نرفت از دامگاه عنکبوت

بر دل من این ستم کز رشتۀ آمال رفت

می کند خار علایق کاهلان را میخ دوز

وقت آن کس خوش کز این وادی به استعجال رفت

تنگ چشمی بس که در دوران ما گردید عام

آب نتواند برون از چشمۀ غربال رفت

در بساط من نخواهد جز کف افسوس ماند

باقی عمرم اگر خواهد به این منوال رفت

چون سکندر زنگ نومیدی گرفت آیینه اش

هر که در ظلمت به نور اختر اقبال رفت

گر ثبات عالم صورت به این آیین بود

خواهد از آیینۀ تصویر هم تمثال رفت

آه کز عارض، سیاهیهای موی من تمام

از سیه کاری به خرج نامۀ اعمال رفت

دل ز خال زیر زلف او گرفتن مشکل است

در شب تاریک نتوان دزد را دنبال رفت

از لب اظهار می گردد سبک درد گران

از بدن بیرون تب سوزان به یک تبخال رفت

این جواب آن غزل صائب که می گوید وحید

بود با یوسف دل یعقوب فارغبال رفت

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤