
صائب تبریزی- غزل شماره 1336
قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت
چهرۀ بی شرمیت رنگ خجالت برنداشت
شد بناگوشت سفید و بخت خواب آلود تو
در چنین صبحی سر از بالین غفلت برنداشت
پایت از رفتار ماند و پای ننهادی به راه
ریخت دندان و لبت زخم ندامت برنداشت
با وجود رعشۀ پیری، کف لرزان تو
از گریبان تعلّق دست رغبت برنداشت
هر که در فصل بهاران دانۀ اشکی نریخت
وقت خرمن خوشه ای جز آه حسرت برنداشت
در چنین هنگامه ای صائب دل بی شرم تو
پشت بیدردی ز دیوار فراغت برنداشت



