قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / شعری از شمس آقاجانی

شعری از شمس آقاجانی

برای دوستانم

 که یکی یکی مهاجر می شوند.

 

تو هم می روی از این جا به زیر آسمانِ دیگری از همین رنگ

لب هایت را می بری

و شکل موها و دور شانه ها را دیگر

لذت دستکاری از من دریغ می کنی

پشت این پنجره

من و این کبوترانِ بی توجه

مانده ایم و بی توجهی می کنیم

می روی و دستانت را می بری

چشم ها را، قدم ها و فنجانت را می بری

می مانم همچنان با غیرت !

سرم را به سستی ام گرم می کنم

فقط گاه گاهی به تصورم که می آیی

رنگ صورت زردم را

دستکاری می کنی

و هم زمان با فشارهای عصبی

بر حفظ آرامش دست هایم پافشاری می کنی

سر و وضعم مدتی دوباره به هم ریخته

به رغم علاقه ات به خاک بازی

لباس ها و شست و شوی مرا قبول نداشتی

از همان زمان کودکی،

من به نظارت تو احتیاج دارم

می روی و نگاه هایت را می بری

جای پا و قدم هایت را می بری

بی تاب همان سواحل شنی

نشستم و پایداری می کنم

خاک بازی می کنم

ای وطن که از ساکنانت خالی شدی

من به حمایت تو احتیاج دارم

آب و تابم از دستم رفت

رفته گانم را برگردان !


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،شمس آقاجاني.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code