شعری از میلاد پاک گر

 

تا تو هستي عشق دگر براي چه؟
من در دلم دفتري كهنه از عشق دارم
كنون در آن سوي كوه ها
كه خورشيد تابان مي درخشد
ورق مي زنم كتاب زندگاني را
مي پيچم كورمال ،
از پيچ و خم رودها
كه غرق سكوتند
از كوره راهايِ نهانِ پوشيده به برگبا فريادي صامت ، با دلي آسوده
از پستي و بلندي ، وَز گوشه و كنارِ سنگ هاي ريز و درشت گذري مي كنم
و كمان هاي رنگينِ هويدا بر دامانِ بيكرانِ آسمان
و در تماشاي جنگل هاي انبوه ، افق هاي سرخ گون
در هوسِ نظر بازي تو
ز دورا دور از برِ درختان مي گذرم
درختانِ خيس
تا برِ تو آيم
نسيمي آبي ميان برگها هلهله مي كند
و جارِ فروتنِ علفها كامياب بوسه هايِ باران است
از درختانِ خزانِ خيس ، مي چينم سيبِ سرخي را
در خلوت محض ،
طبيعتي جلوه گر ، كه تحسينِ مرا ، همگان را بر انگيخته
گويي آينه اي است نهان در راز زندگي ؛ زندگي كه زيسته اند
و تو بازتاب همان آينه اي در بي نهايت ها
در سكوتي آكنده از نگاه هاي منتظر تو
و با تبسم هاي معصوم تو
بايستي به گيتي سلامي دگر باره كرد
گمگشته و شيداي توام ؛ اي همزاد
من جويان عشقي بودم
حال تا تو هستي عشق دگر براي چه؟
با زلف هايت كه همچون خوشه اي پيچ اندر پيچ
و با لبانت كه رنگِ شرابي ست ؛ مستانه مرا سيراب كن
و با برق نگاهت ، مرا رها كن
تا چشمِ تو بر من تابد ، غمي بر من حاكميت ندارد
پس تا تو هستي عشقِ دگر براي چه است؟


واژگان کلیدی:اشعار میلاد پاک گر،نمونه ی شعر میلاد پاک گر،شعرهای میلاد پاک گر،شعری از میلاد پاک گر،شعر شاعر معاصر،شاعر میلاد پاک گر .

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها