
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 21
سال ها قد تو را خامه ی تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشد
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید
جای ابروی تو نقاش پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید
بعد چشم تومصور چو به ابرو پرداخت
شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید
دل اسیر مژهات از عدم آمد به وجود
چون شکاریم مصور به دم تیر کشید
لاغری بین که در اندیشه ی نقشم نقاش
آن قدر ماند که تصویر مرا پیر کشید
گر خرابم کنی ای عشق چنان کن باری
که نشاید دگرم منت تعمیر کشید