
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 14
گرهای از خم آن زلف چلیپا وا شد
هر کجا بود ، دل گمشدهای پیدا شد
گر به آهوی ختا، نسبت چشمت دادیم
گنه از جانب او نیست ، خطا از ما شد
گندم خال تو در خلد ، ره آدم زد
زلف شیطان صفتت راهزن حوا شد
ترک چشمان تو مستند و دو شمشیر به دست
از دو بدمست یکی شهر پر از غوغا شد
سخن از لعل تو هر جا که روم میشنوم
این چه شوری است که در دوره ی ما پیدا شد
یا رب این خرمن گل چیست که از نکهت او
آتشی حاصل و جانسوز من شیدا شد
ارنی گفت دلم بهر تماشای رخش
لن ترانی به جواب از دو لبش گویا شد
بیسبب رهزن میخانه صبوحی گشته
رهزن دین و دلم آن صنم ترسا شد