قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / داستان کوتاه / داستان کوتاه پندآموز / داستان کوتاه سه اعدامی

داستان کوتاه سه اعدامی

گویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند.آنها عبارت بودند از :

یک روحانی ، وکیل دادگستری و فیزیک دان

در زمان اعدام روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سوال شد : “آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست”؟

گفت : “خدا ، خدا ، خدا ، او مرا نجات خواهد داد ”

وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد

مردم تعجب کردند و فریاد زدند:”آزادش کنید ! خدا حرفش را زده ” و به این ترتیب نجات یافت !

نوبت به وکیل دادگستری رسید ، از او سوال شد:”آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست”؟

گفت :” من مثل روحانی خدا را نمی شناسم ولی درباره عدالت بیشتر می دانم ، عدالت ،عدالت ،عدالت”.

گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد.

مردم متعجب گفتند :”آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده”

وکیل هم آزاد شد

آخر کار نوبت فیزیکدان رسید

سوال شد:”آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست”؟

گفت:”من نه روحانیم که خدا را بشناسم و نه وکیلم که عدالت را بدانم اما می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ” !

اجرا کنندگان اعدام نیز با نگاه دریافتند و گره را باز کردند.تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمد و آن را از تن جدا کرد.

گفته اند :” لازم است گاهی دهانت را بسته نگاه داری، هر چند حقیقت را بدانی” !


واژگان کلیدی : داستان کوتاه،داستانک،کوتاهی قصه،در مورد درباره توضیح،بسته نگه داشتن دهان،حرف نزدن،نتیجه صحبت نکردن،سکوت و خاموشی،حکایت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code