قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / سنایی / سایر اشعار سنایی / المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان

المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان

سنایی غزنوی – سایر اشعار شماره ۸

مسمط

المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان

تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان

نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان

از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس

ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین

آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین

عالم به عیش اندر ببین تا مر تو را گردد یقین

کاندر همه روی زمین مسکین تر از من نیست کس

آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر

در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر

رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر

بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس

دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم

چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم

از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس

اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم

چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون

من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون

کردم همه ره لاله گون گفتم که آن دلبر کنون

چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس

هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی

با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی

رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی

در باده آویزم همی کانده گسارم باده بس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code