قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / سنایی / سایر اشعار سنایی / گر شاخ بدسگال آرایش بستان شود

گر شاخ بدسگال آرایش بستان شود

سنایی غزنوی – سایر اشعار شماره ۵

ترکیب بند در مدح ایرانشاه

گر شاخ بدسگال آرایش بستان شود

هم وی اصل چشم زخم ملک تابستان شود

از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را

زانکه کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود

شاخها از میوه ها گر گشت چون بی زه کمان

غم مخور ماهی دگر چون تیر بی پیکان شود

چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل

بیم آن باشد که شیر بیشه زو بریان شود

دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک

سخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود

دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشت

تا همی شمع روان زی خوشه ی گردان شود

گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدست

از چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود

تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریست

چون همی هنگام آن آمد که بی سامان شود

از برای آنکه تا پرده ش ندرد باد مهر

هر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود

شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر

تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود

 

تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه باد

حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد

 

گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد

دست او پیراهن اشجار از سر برکشد

باغها را داغهای عبریان بر بر زند

شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد

زانکه سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم

هر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد

افسر زرین همی بر تارک نرگس نهد

گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد

باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتست

چون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد

از پی آن تا ببیند چهره ی شاهد درو

چادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد

سخت ننگ آمد که پیش از کینه توزی باد مهر

گل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد

سوی میزان شد برای سختن زر آفتاب

زانکه روی باغ را گردون به میزان درکشد

با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخا

یا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد

خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیم

نه بپیماید به کیل و نز ترازو برکشد

 

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد

آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

 

آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد

ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کور

چشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد

جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بود

از دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد

گرچه ناممکن بود لیکن به خاطر در حساب

نیمه ی پنجش صحیح بیست را مکسور کرد

عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفی

وهمش از روی گهر پرده ی عرض را دور کرد

در هوای ربع مسکون شیمت انصاف او

باز را هنگام کوشش دایه ی عصفور کرد

همچو پرده ی عالم علوی برآسود از فساد

عالمی کان را سخا و جود او معمور کرد

دلبران را مهر او از دلستانی توبه داد

جانبران را کین او از جان بری معذور کرد

هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببست

خویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد

شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج او

گنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد

 

پس چو چونین ست بهر نام نیکش خلق را

مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد

 

میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند

تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند

از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی

طول و عرض و سمت آن از نقطه ای برهان کند

جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی

حل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند

گر چه دشوارست برهان کردن هیت ولیک

هیت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند

مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کند

مرتبه “یعطی ولا” در یک نظر یکسان کند

لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزست

در حساب آنگه روزی با کسی احسان کند

ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیست

کو بدین برهان چنویی را همی حیران کند

غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرام

گر چه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند

همتش را نقطه ی وهمی اگر صورت کند

قطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند

عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویند

پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند

 

هر که خاک درگهش را گاه سازد هفته ای

همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد

 

دوستانش در فنای دهر دورند از فنا

دشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا

گر چه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیک

هر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا

هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوال

وان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا

علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ او

ایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا

در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوف

نیست نامعلوم رایش جمع و تفریق هبا

از برای بغض “لا” و مهر “یعطی” را همی

جذر بستاند برای خانه ی “یعطی” “زلا”

مادر ایام اگر چه از فنا آبستن ست

چرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا

گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندید

خود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا

عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کس

تا نیامد در میان کلکش چو خط استوا

گر شمال خشم او بر دایره ی گردون زند

پر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا

ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزد

زیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا

از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنک

دیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا

 

چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظام

روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد

 

ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه توست

کیمیای خواجگی در بندگی درگاه توست

آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای توست

مشتری در حسرت رخساره ی چون ماه توست

مشتری در طالعت با زهره دایم همبرست

زانکه او در حال سعد و خرمی همراه توست

هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق تو

کانچه داری در دل و جان خلقت الاه توست

منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنک

خود قوام چرخ پیر از دولت برناه توست

جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسید

کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه توست

چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدی

عقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه توست

روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیک

هر که روزی یا شبی در بند باد افراه توست

گام در میدان کام خویش زن مردانه وار

خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه توست

هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهان

نوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه توست

 

همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زمان

دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد

 

با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنی

گرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی

در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتی

قطره ای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی

اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکی

گر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی

چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردوار

با طبایع پای داری با کواکب سر زنی

بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز

آتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی

تیرت از جرم ثریا رشته ی گوهر شود

بر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی

بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ بره

گر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی

صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل

بر جهانی برزنی گر در جهانی برزنی

باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بنان

نار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی

لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبید

گر همه خود را به زردی چنگ در ساغر زنی

 

اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ

آفتابت باده، جام باده، جرم ماه باد

 

چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگ

چون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ

از قوی دستی اجل گردد امل را پای سست

وز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ

چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهر

چون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ

در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگر

می برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ

گه بهر سر عقل را سایه کند تیغ یمان

گه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ

گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو موم

گه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ

بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاک

جان بی شخص از شتاب و شخصی بی جان از درنگ

گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیب

گرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ

ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاب

بر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ

آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند شود

نجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ

 

تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمی

عمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد

 

بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدام

گاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام

تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طرب

تات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام

گه به میدان زیر رانت باره ای کز گرد نعل

روی خورشید درخشان را کند بس تیره وام

گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیز

خامه ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام

آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیار

و آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام

زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجب

گر کسی زاندیشه ی بسیار گردد زرد فام

شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثر

زان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام

او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهر

او زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام

خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهان

شد چو دریای محیط از در مدحت با نظام

کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپس

جز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام

چون تو را دیدم نگردم گرد این و آن از آنک

چون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام

چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاست

چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام

 

جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید

کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد

 

هست کمتر عمر بدگوی تو از روی نهاد

از چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد

هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوار

چون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد

در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریم

در جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد

هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی تو

آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد

گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنک

هم نشیند گه گهی بر آشیانه ی باز خاد

مدحتی گفتم تو را چونان که کس، کس را نگفت

خلعتی ده مر مرا چونان که کس، کس را نداد

من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بد

خود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد

از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دل

کاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد

این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطف

بارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد

از فعال شاعران خر تمیز بی ادب

وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد

دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیم

از محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد

خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیم

رحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد

 

در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر دراز

در ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد

 

از برای خدمتت را صف زده همچون خدم

تیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم

خاصه بهر خلعت ذات تو را بود آنکه زد

علم تقدیر ازل در عالم صورت علم

از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجود

از برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم

تخته ی خاکی بدین گیتی و گردون هندسی

مردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم

در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراست

این رقمهای چنین شایسته را از باد رم

تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بود

از برای چون تو جمعی محو این چندین رقم

هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاک

چون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم

آب را گر چه سوی بالا برد ابر از نشیب

هم سوی دریا گرایانست دایم آن ویم

تا زبانه ی صبح نارد چشمها را جز ضیا

تا دهانه ی شام نارد دیده‌ها را جز ظلم

تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاح

گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم

صبح احباب تو را هرگز مبادا شامگاه

شام اعدای تو را هرگز مبادا صبحدم

 

عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد

بخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code