
سعدی-قطعه شماره 30
گویند سعدیا به چه بطّال ماندهای
سختی مبر که وجه کفافت معین است
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضتت به چه در قید دامن است
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابن است
بیزر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمن است
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است
از من نیاید آن که به دهقان و کدخدای
حاجت برم که فعل گدایان خرمن است
گر گویی ام که سوزنی از سفلهای بخواه
چون خارپشت بر بدنم موی سوزن است
گفتی رضای دوست میسر شود به سیم
این هم خلاف معرفت و رای روشن است
صد گنج شایگان به بهای جوی هنر
منّت بر آن که میدهد و حیف بر من است
کز جور شاهدان برِ منعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم من است