
سعدی-سایر اشعار
شماره 27
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی
گمان مبر که تفاوت کند سر مویم
تعلقی است مرا با کمان ابروی او
اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم
رقیب گفت بر این در چه میکنی شب و روز
چه میکنم دلِ گم کرده باز میجویم
وگر نصیحت دل میکنم که عشق مباز
سیاهی از رخ زنگی به آب میشویم
به گرد او نرسد پای جهد من هیهات
ولیک تا رمقی در تن است میپویم
درآمد از در من بامداد و پنداری
که آفتاب برآمد ز مشرق کویم
پری ندیدهام و آدمی نمیگویم
بهشت بود که در باز کرد بر رویم
ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبرد
مگر شمامه ی انفاس عنبرین بویم
هزار قطعه ی موزون به هیچ برنگرفت
چو زر ندید پریچهره در ترازویم
چو دیدمش که ندارد سر وفاداری
گرفتمش که زمانی بساز با خویم
چه کردهام که چو بیگانگان و بدعهدان
نظر به چشم ارادت نمیکنی سویم
گرفتم آتش دل در نظر نمیآید
نگاه مینکنی آب چشمِ چون جویم
من آن نی ام که برای حطام بر در خلق
بریزد این قدر آبی که هست در رویم
به هرکسی نتوان گفت شرح قصه ی خویش
مگر به صاحبدیوان محترم گویم
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود
همین قدر که دعاگوی دولت اویم