چو شد مشاطه ی خورشید سوی برج حمل

سحاب اصفهانی – قصیده شماره 9

چو شد مشاطه ی خورشید سوی برج حمل

عروس دهر محلی شد از حلی و حلل

زمین چو کان زمرد ز سبزه شد به قیاس

چمن چو معدن بسد ز لاله شد به مثل

جبل چو رنگ شقایق چنانکه پنداری

فکنده است جل لعل گون به دوش، جمل

سحاب شمع فلک تیره کرد و در عوضش

ز شاخ گل بر زمین برفروخت بس مشعل

تو گویی اطلس شنگرف گون فکنده بهار

به جای خرقه ی کافور گون به دوش جبل

رسید موکب اردیبهشت و بهر نثار

همی سحاب فشاند گهر ز جیب و بغل

کنون به منقل کانون چه احتیاج بود

هزار ابر بهاران ……………………… (1)

که این ز شاخ درخت و چو لمعه در کانون

که آن به باغ فروزد چو شعله در منقل

محیط ابر دُرربار شد به باغ و به راغ

بسیط خاک گهرزای شد چه دشت و چه تل

یکی چو دست امیر زمین و فخر زمان

یکی چو دست خدیو اعزوخان اجل

چراغ انجمن سروری چراغ علی

که در زمانه بود حضرتش پناه ملل

امیر خوب گهر داور سخا گستر

خدیو نیک سیر سرور سپهر محل

دلیر شیر شکاری که شیر رایت او

ز هم درد اسد چرخ را به سال حمل

به جسم نکهت الطاف اوست اصل حیات

به چشم هیأت شمشیر اوست شخص اجل

بجار در بر قدرش به قدر یک قطره

جبال در بر حلمش به قدر یک خردل

نه موسی است ولی رمح او عصای کلیم

نه عیسی است ولی لطف او شفای علل

فروغ انجم، با رای روشنش تیره

سپهر اعلا، با قدر عالیش اسفل

چو نام او شنود بدسگال جان سپرد

که هست نکهت گل باعث هلاک جعل

زهی ز قدر تو بر پا لوای عز و شرف

خهی ز پاس تو محکم بنای دین و ملل

نزاده مادر گیتی تو را شبیه و عدیل

ندیده دیده ی گردون تو را نظیر و بدل

به پیش رای تو معلوم گشته هر مجهول

به جنب فکر تو معنی گزیده هر مهمل

به عقل تو که کند رازهای گیتی کشف

به فکر تو که کند عقده های گردون حل

بود ز حفظ تو ارکان مملکت محکم

شود ز قهر تو اوضاع آسمان مختل

نه آفتاب بود اینکه داغ طاعت تواست

که کرده خنگ سبک سیر چرخ زیب کفل

مزاج تیغ تو محرور یافت چرخ و از آن

ز خون خصم تو بر جبهه مالدش صندل

به جنب عزم تو خود ساکن است استعمال

به پیش علم تو خود ماضی است مستقبل

هم از شراب سخای تو سرخ روی امید

هم از سحاب عطای تو سبز کشت امل

ز نعل رخش تو بر تارک سما اکلیل

ز نوک رمح تو بردیده ی قضا مکحل

گه سخا چو برآری ز جیب دست عطا

به روز کین چو کشی از نیام تیغ جدل

ز بذل دست تو گیرد امور خلق نظام

ز بیم تیغ تو یابد نظام دهر خلل

فلک جناب خدیوا عروس فکر تو راست

رخ از جمال جمیل پری رخان اجمل

ز رشحه ی قلمم رشک برده نافه ی چین

ز شکر سخنم تلخ گشته کام عسل

نی ام ز بستن انواع نظم کم ز کسی

چه در فنون قصاید چه در سیاق غزل

جز از جناب صبا آنکه خود به عز و جلال

نیافرید نظیرش خدای عز و جل

چو آورد به بنان خامه گاه نظم، سزد

عطارد قلمش را مداد جرم زحل

رساله ی سخن الحق به نام او شد ختم

چنانکه ختم رسالت به سید مرسل

دو مصحفند همانا به فارسی و دری

یکی به او شده نازل یکی به این منزل

جواهر سخن او اگر کسی طلبد

ز طبع همچو منی آنچنان بود به مثل

که کس تلألو گوهر بخواهد از خارا

و یا حلاوت شکر بجوید از حنظل

سخن سحاب کنون بس که نزد اهل خرد

بسی بود سخن اقصر احسن از اطول

همیشه تا که بدن می کند به روح دوام

مدام تا ز اجل می رسد به عمر خلل

تو را به روح احبا رسد شعف به دوام

تو را به عمر اعادی رسد خلل ز اجل


واژگان دشوار : 1-ادامه ی این مصراع از میان رفته است .

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها