قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

شعری از جان اشبری

فقط  ديروز که بر می گشتم

اينطور مثل يک بادمجان

با اين اتاق، این فضا و تمام آسمان  با هر آنچه در آن است

ناسازگاری روشنی داشتم

هيچ چيز آنقدر قدرت ندارد

برای تدبير اين زندگی

که با موجودات ريزش اداره می شود

پس ما آرام لباسهايمان را می پوشيم ديوانه در يک لحظه

و زندگی با تمام اين حرفها شروع می شود

برای اينکه بدانيم امروز شبيه کدام روز است

در زندگيمان آنقدر زندگی  نمی کنيم

آجرها لبخند می زنند

چون راحتمان گذاشته اند

هرگونه که می خواهيم با آنها حرف بزنيم

و پلنگ مثل يک چای رقيق می درخشد .

بيدار شدم

صورتم مچاله از رويايی خيس و درهم

خراب بود به خاطر خواب

هر رويا بافته می شود از سرشت غم

از فريادها و تپش ها

که در اين يکی زياد بود، زياد

من يک خواب گزار می خواهم  تا تعبيرش کند

و با سوالهای پرسيده نشده

پُشت حسابگري های دهر

تکه تکه کند آن را در معانی

سپس زبان در دهان به وزن نامتناسبش می رسد

و درخت ها به سوی آن دروازه ی شگفت باز می گردند

می بينی لب های ما تسليم اند .

 

” برگردان : الهام حیدری “


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعرهای ترجمه شده به فارسی،سروده های برگردان به پارسی،آمریکا آمریکایی ایالات متحده کشور،جان اشبري.

John Ashbery،poems،quotes

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code