ورود-ثبت نام

هیچکس چون من درین‌ حرمان‌سرا ناشاد نیست

بیدل دهلوی- غزل شماره 874

هیچکس چون من درین‌ حرمان‌سرا ناشاد نیست

عمر در دام و قفس ضایع شد و صیّاد نیست

کیست تا فهمد زبانِ بینوایی های من

از لبِ زخمم همین خون می‌چکد فریاد نیست

آسمانی در نظر داریم وارستن کجاست؟

در خیال این شیشه تا باشد پری آزاد نیست

با نفس‌ گردد مقابل‌ کاش شمعِ اعتبار

در زمینِ پست می‌سوزیم‌ کانجا باد نیست

موج و کف مشکل‌ که‌ گردد محرم قعر محیط

عالمی بیتاب تحقیق است و استعداد نیست

زشتی ما را به طبعِ روشن افتادست ‌کار

هر کجا آیینه ‌پردازیست زنگی شاد نیست

طفلِ بازیگوشِ نسیانگاهِ سعیِ غفلتیم

هرچه خواندیم از دبیرستانِ عبرت‌، یاد نیست

هرچه باشی ناگزیرِ وهْم باید بودنت

خاک‌ شو، خون خور، طبیعت قابلِ ارشاد نیست

سجده پابرجاست از تعمیرِ عجز آگاه باش

غیرِ نقشِ پا شدن خشتی درین بنیاد نیست

پیکرِ خاکی به ذوقِ نیستی جان می‌کند

تا نگردد سوده سنگ سرمه بی ‌فریاد نیست

دعوت آفاق ‌کن ‌گر جمع خواهی خاطرت

سیل تا مهمان نگردد خانه‌ات آباد نیست

خفّت تغییر بر تمکین ما نتوان ‌گماشت

انفعالِ بال و پر در بیضهٔ فولاد نیست

عشق گاهی قدردانِ درد پیدا می‌کند

بیستون‌ گر تا ابد نالد دگر فرهاد نیست

بی‌ نشانْ رنگیم و تصویرِ خیالی بسته‌ایم

حیرتِ آیینه نقشِ خامهٔ بهزاد نیست

حرف ‌جرأت‌، خجلتِ ‌تسلیمْ کیشانِ وفاست

هر چه باداباد اینجا، هر چه باداباد نیست

ضعف پهلو بر کمر می‌باید از هستی ‌گذشت

شمع اگر تا پای خود دارد سفر بی‌ زاد نیست

انتخابِ فطرتِ دیوانِ بیدل کرده‌ایم

معنی‌اش را غیرِ صفرِ پوچ دیگر صاد نیست

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها