تومان۱۷۵,۰۰۰

تومان۳۰۰,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۴۵۰,۰۰۰

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

بیدل دهلوی- غزل شماره 764

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

کاتش‌ افتاد درین ‌خانه ‌و آدم برخاست

خلقی از دود تعین به جنون ‌گشت علم

شمع ها گل به سر از شوخی پرچم برخاست

صنعتی داشت محبت‌ که ز مضراب نفس

صد قیامت به خروش آمد و مبهم برخاست

نه همین اشک چکید از مژه و خفت به خاک

هر چه افتاد ز چشم تر ما،‌ کم برخاست

جوهر عقل درین ‌کارگه هوش‌ گداز

دید خوابی که چو بیدار شد ابکم برخاست

بال افسرده به تقلید چه پرواز کند؟

مژه بیهوده ز نظّارهٔ مقدم برخاست

عهد نقش قدم و سایه به عجز است قدیم

گر به‌ گردون رسم از خاک نخواهم برخاست

فکر جمعیت دل ها چقدر سنگین بود

آسمان ها ته این بار گران خم برخاست

تاب یکباره برون آمدن از خویش‌ کراست

شمع برخاست ازین محفل وکم‌ کم برخاست

خاک خشکی به سر مزرع ما ریختنی ‌ست

ابر چون‌ گَرد ازین بادیه بی ‌غم برخاست

کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند

دوش با ناله دلی بود که توأم برخاست

گرد جولان توام لیک ندارد طاقت

آنقدر باش که من نیز توانم برخاست

به چه امید کنون پا به تعلق فشریم

تنگ‌ شد آن‌ همه این خانه ‌که دل هم برخاست

چون سحر بیدل از اندیشهٔ هستی بگذر

از نفس هر که اثر یافت ز عالم برخاست

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها