
بیدل دهلوی- غزل شماره 2653
نیست محروم تماشا جوهر اندر آینه
جلوه میخواهی، نگه میپرور اندر آینه
دل چو روشن شد هنرها محو حیرت میشود
موج جوهر کم زند بال و پر اندر آینه
حیف آگاهی که باشد مایل وهم دویی
گر به معنی آشنایی، منگر اندر آینه
صانع از مصنوع اگر جویی به جز مصنوع نیست
عکس میگردد عیان، اسکندر اندر آینه
بسکه پیدایی درین تهمت سرا آلودگیست
دامن تمثال میبینم تر اندر آینه
رنگ حال نیک و بد میبینم، امّا خامشم
سرمه دارم در گلو، چون جوهر اندر آینه
هیچ نقشی بر دل آگاه نفروشد ثبات
مینماید کوه هم بیلنگر اندر آینه
دل مصفّا کرده را از خودنمایی چاره نیست
بیند اوّل خویش را روشنگر اندر آینه
حسن بیرنگی که عالم صورت نیرنگ اوست
عرض تمثال که دارد باور اندر آینه
کیست دل کز جلوهٔ طاقتْْگدازش جان برَد؟
حسرت اینجا میشود خاکستر اندر آینه
تا شود روشن که بیمار محبّت مرده نیست
از نفس باید فکندن بستر اندر آینه
بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود
خار راه جلوهها شد جوهر اندر آینه



