غنا مفت هوس ‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1437

 

غنا مفت هوس ‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

غبارِ دامن‌افشان سحرِ دامن نمی‌گیرد

فسردن خوشترست از منّت شوراندن آتش

حنا بوسد کف دستی‌ که دست من نمی‌گیرد

دلی دارم ادب‌ پروردهٔ ناموسِ یکتایی

که از شرم محبّت خرده بر دشمن نمی‌گیرد

ز تشویش علایق رسته‌ گیر آزادطبعان را

عنان آب‌، دام سعی پرویزن نمی‌گیرد

ره فهم تجرّد، فطرت باریک می‌خواهد

کسی جز رشته آب از چشمهٔ سوزن نمی‌گیرد

حضور عافیت‌ گر مقصد سعی طلب باشد

چرا همّت‌، رهِ از پا درافتادن نمی‌گیرد

ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یارب

که صیّاد از حیا، عمریست نام من نمی‌گیرد

تواضع‌کیشِ همّت را چه امکان است رعنایی؟

خم دوش فلک‌، بار سر و گردن نمی‌گیرد

دم پیری ز فیض گریه خلقی می‌رود غافل

در این‌ مهتاب‌ شیری‌ هست‌ و کس ‌روغن نمی‌گیرد

قماشی از حیا دارد قبای نازک‌اندامی

که بوی یوسف از شوخی به پیراهن نمی‌گیرد

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل

تحیّر آتشی دارد که جز در من نمی‌گیرد

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها