
بیدل دهلوی- غزل شماره 1425
عمر ارذل ای خدا مگمار بر نیروی مرد
رعشهٔ پیری مبادا ریزد آب روی مرد
تا نگردد عجز طاقت شبنمْ ایجادِ عرق
صبحِ نومیدی مخندان از کمین موی مرد
گر طبیعت غیرت اندیشد ز وضع انفعال
سرنگونی کم وبالی نیست در ابروی مرد
بند بند آخر به رنگ مو دوتا خواهد شدن
در جوانی ننگ اگر دارد ز خم زانوی مرد
هرچه از آثار غیرت میتراود غیرتست
جوهر شمشیر دارد موج ز آب جوی مرد
بهر این نقش نگین گر خاتمی پیدا کنی
لافتی الّا علی بنویس بر بازوی مرد
شعلهٔ همّت نگون شد کز تصاعد باز ماند
خوی شود هر گه تنزّل برد ره در خوی مرد
از ازل موقعشناسان ربط الفت دادهاند
آینه با زانوی زن، تیغ بر پهلوی مرد
آلت او خصیهای خواهد تصوّر کرد و بس
در دماغ حیز اگر افتاده باشد بوی مرد
هیچکس نگسیخت بیدل بند اوهامی که نیست
آسمان عمریست میگردد به جست و جوی مرد