
بیدل دهلوی- غزل شماره 1412
عجزِ طاقت به گرفتاری غم شادم کرد
یأسِ بیبال و پری از قفس آزادم کرد
کو خم دامِ تعلّق، چه کمندِ اسباب
اینقدرها به قفس خاطر صیّادم کرد
عافیت مزد فراموشی حالم شمرید
درد عشقم به تکلّف نتوان یادم کرد
نوحهای دارم و جان میکنم از قامت خم
آه ازین تیشه که هم پیشهٔ فرهادم کرد
غافل از زشتی اعمال دمیدم هیهات
عشق پیش از نگه منفعل ایجادم کرد
سعی بیهوده ندانم به کجایم میبرد
نفس سوخته شد سرمه که فریادم کرد
گفتم انشا کنم از عالم مطلب سبقی
شرم اظهار، زبانِ عرق ارشادم کرد
چون خط جاده ز بس منتخب تسلیمم
هرکه آمد به سر از نقش قدم صادم کرد
گره ضبط نفس نسخهٔ گوهر دارد
وضع خاموش به علم ادب استادم کرد
نفی هنگامهٔ هستی چه تنزّه که نداشت
شیشه بر سنگ زدن رشک پریزادم کرد
نقص هم بیاثری نیست ز تقلید کمال
فقر ما را اگر الله نکرد آدم کرد
محو کیفیّت نیرنگ وفایم بیدل
آنکه میخواست فراموش کند یادم کرد