
بیدل دهلوی- غزل شماره 1410
عالم همه زین میکده بیهوش برآمد
چون باده ز خُم بیخبر از جوش برآمد
چندانکه گشودیم سرِ دیگِ تسلّی
سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد
حرفی به زبان آمده صد جلد کتاب است
عنقا به خیال که فراموش برآمد
ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست
آهی که دل امروز کشد دوش برآمد
بیمطلبی آینه، جمعیّت دلهاست
موج گهر از عالمِ آغوش برآمد
کیفیّت مو داشت گلِ شیب و شبابت
پیش از کفن این جلوه سیهپوش برآمد
این دیر خرابات خیالی ست که اینجا
تا شعلهٔ جوّاله قدحنوش برآمد
دونطبع همان منفعل عرض بزرگیست
دستار نمود آبله پاپوش برآمد
بر منظر معنی که ز اوهام بلندست
نتوان به خیالات هوس گوش برآمد
صد مرحله طی کرد خرد در طلب امّا
آخر پی ما آن طرف هوش برآمد
از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم
فریاد که ساز همه خاموش برآمد
دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود
سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد
بیدل مَثَل کهنهٔ افسانهٔ هستی
زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد