عاقبت شرمِ امل بر غفلت ما می‌زند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1409

 

عاقبت شرمِ امل بر غفلت ما می‌زند

ریشه‌پردازی به خواب دانه‌ها پا می‌زند

ششجهت کیفیت اسرار دل ‌گل ‌کرده است

رنگ می جام دگر بیرون مینا می‌زند

خانمان تنگی ندارد گر جنون دزدد نفس

خودسری بر آتشت دامان صحرا می‌زند

تا کجا جمعیّت دل نقش بندد آسمان

عمرها شد خجلت‌ گوهر به دریا می‌زند

از دماغ خاکساری هیچکس آگاه نیست

آبله در زیر پا جام ثریا می‌زند

همنوای عبرتی در کار دارد درد دل

ناله در کهسار بر هر سنگ خود را می‌زند

بی‌گداز از طبع ما رفع‌ کدورت مشکل است

در حقیقت شیشه‌گر صیقل به خارا می‌زند

احتیاجی نیست‌ گر شرمِ طلب افتد به دست

بی‌حیاییها درِ چندین تقاضا می‌زند

جستجوی خلق مقصد در قدم دارد تلاش

هرچه رفتار است بر نقش‌ کف پا می‌زند

صانع اسراری از تحقیق خود غافل مباش

جز زبانت نیست آن بالی‌ که عنقا می‌زند

هر نوا کز انجمن بالد ز دل باید شنید

ساز دیگر نیست مطرب زخمه بر ما می‌زند

شوخی تقدیر، تمهیدِ شکستِ رنگ ماست

قلقل خود سنگ بر سامان مینا می‌زند

زین هوس‌هایی که بیدل در تخیّل چیده‌ایم

یأس اگر بر دل نزد امروز، فردا می‌زند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها