
بیدل دهلوی- غزل شماره 1390
شوقِ موسی نگهم رام تسلّی نشود
تا دو عالم چمناندود تجلّی نشود
همچو یاقوت نخواهی سرِ تسلیم افراخت
تا به طبع آتش و آب تو مساوی نشود
عیش هستی اگر آمادهٔ رسوایی نیست
قلقل شیشهات آن به که منادی نشود
رم نما جلوه نگاهی به کمندم دارد
صید من رام فسونهای تسلّی نشود
نفی خود کردهام آن جوهر اثبات کجاست؟
تا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود
ضعف سرمایهام از لاف غرور آزادم
من و آهی که رگ گردن دعوی نشود
چون شرر دیده وران میگذرند از سر خویش
این عصا راهبر مقصد اعمی نشود
عشق اگر عام کند رسم خودآرایی را
محملی نیست درین دشت که لیلی نشود
خامشی پرده برانداز هزار اسرار است
نفس سوخته یارب دم عیسی نشود
سربلند تب خورشیدِ محبّت بیدل
زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود