شب‌ که یاد جلوه‌ات چشمِ خیالم آب داد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1374

 

شب‌ که یاد جلوه‌ات چشمِ خیالم آب داد

حیرت بیتابی ام آیینه بر سیماب داد

در محبّت خودگدازی هم نشاط دیگر است

هر قدر دل آب‌ کردم یادم از مهتاب داد

با قضا غیر از ضعیفی پیش بردن مشکل است

پنجهٔ خورشید را نتوان به ‌کوشش تاب داد

تا کی از وضع حسد خواهی مشوّش زیستن

عافیت بر باد دادن را نباید آب داد

چینِ ابرو رنگِ موجِ امن را درهم شکست

تنگ چشمی خار و خس در دید‌ۀ گرداب داد

تا توانی لب فروبند از فسون ما و من

رشته بی‌ساز است نتوان زحمت مضراب داد

گر همه در بزم خاک تیره بارت داده‌اند

سایه‌وار از کف نشاید دامنِ آداب داد

غفلت هستی‌ست اینجا ساز بیداری ‌کجاست؟

همچو مخمل بایدم تا مرگ دادِ خواب داد

ششجهت راه من از گرد تظلّم بسته شد

بر در دل می‌برم از مطلب نایاب داد

پاس ناموس وفایم دل به درد آورده است

پیش خود باید جواب خاطر احباب داد

بیدل از لعلش به چندین رنگ، محوِ حسرتم

این نمکدان دادِ آرامم به چشم خواب داد

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها