شب‌ که دل از یأسِ مطلب، باده‌ای در جام‌ کرد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1371

شب‌ که دل از یأسِ مطلب، باده‌ای در جام‌ کرد

یک جهان حسرت به توفان داد و آهش نام‌ کرد

برنمی‌آید سپند من به استیلای شوق

از جرس باید دل بی‌انفعالم وام‌ کرد

چشم من شد پردۀ زنبور و بیداری ندید

غفلت آخر حشر من در کسوت بادام‌ کرد

آبم از شرم عدم‌ کز هستی بیحاصلم

آرمیدن‌ کوشش و بیمطلبی ابرام‌ کرد

شعله‌ای بودم‌ کنون خاکسترم مفت طلب

سوختن عریانی‌ام را جامهٔ احرام کرد

در پریشانی کشیدیم انتقام از روزگار

خاک ما باری طواف دیدهٔ ایّام کرد

قرب هم در خلوت تحقیق ‌گنجایش نداشت

دوربین افتاد شوق و وصل را پیغام‌ کرد

از تعلّق سنگسار شهرت آزادی‌ام

الفت نقش نگین آخر ستم بر نام کرد

اینقدر در بند خویش از ناتوانی مانده‌ایم

عشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد

دل به یاد مستی چشم حجاب‌آلوده‌ای

آب ‌گردید از حیا چندانکه می در جام‌ کرد

جادهٔ سر منزل ما صد بیابان سعی داشت

بیدماغیهای فرصت چون شرر یک گام کرد

عشرت ‌ما چون نگه از بس تنک‌سرمایه است

سایهٔ مژگان تواند صبح ما را شام‌ کرد

می‌رود صبح و اشارت می‌کند کای غافلان

تا نفس باقیست نتوان هیچ جا آرام‌ کرد

یک قلم بیدل غبارِ وحشت نظّاره‌ایم

عشق نتوانست ما را بی‌تحیّر رام‌ کرد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها