
بیدل دهلوی- غزل شماره 1360
سرکشی میخواستیم از پا نشستن در رسید
شعله را آواز می دادیم خاکستر رسید
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقی است نتوانی به خود دیگر رسید
بدر میبالد مهِ نو از کمینِ کاستن
فربهی ما را ز راه پهلوی لاغر رسید
تا رسیدن، محمل آوارگی سر منزلیم
درگذشت از عالم ما هرکه هرجا در رسید
دستگاه ما و من پا در رکاب برق داشت
تا به پروازی رسم آتش به بال و پر رسید
تا نفس جنبید بر خود احتیاج آمد بجوش
یک تپیدن ساز کرد این رگ به صد نشتر رسید
بینصیب از بیعت مستان این محفل نیام
دست من بوسید پای هر که تا ساغر رسید
مطلعی سر زد ز فکرم در کمینگاهِ خیال
بیخبر رفتم ز خود پنداشتم دلبر رسید
کاش همچون سایه در زنگار میکردم وطن
آب برد آیینهام را تا به روشنگر رسید
گریهٔ من از تنزّلهای آثار حیاست
آن عرق از جبههام گم شد به چشم تر رسید
بیزبانیهای بیدل عالمی را داغ کرد
از خموشی برق این آتش به خشک و تر رسید