
بیدل دهلوی- غزل شماره 1354
سجدهٔ خاک درت هر که تمنّایش بود
هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود
علمِ همّت عشّاق نگونی نکشد
خاکشان پی سپر قامت رعنایش بود
موج را هرزهدویها ز گهر دور انداخت
آبرو در قدم آبلهفرسایش بود
دل تغافل زد از آگاهی و ما آب شدیم
انفعال همه کس شوخی تنهایش بود
وصل حسنی به رخش آب زد آیینهٔ شرم
وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود
داغ شد حیرت و زان جلوه به رنگی نرسید
چه توان کرد؟ پس پرده تماشایش بود
عمر چون شهرت عنقا به غم شبهه گذشت
کس نشد محرم اسمی که مسمّایش بود
آه یک داغ پیامی به دل ما نرساند
قاصد شمع به مطلب همه اعضایش بود
دوری مقصد پی باختهٔ یکدگریم
هرکه دی محو شد امروز تو فردایش بود
کردم از هر که درین خانه سراغ تحقیق
گفت: از آمدنت پیش همین جایش بود
بیدل از بزمِ هوس سیرِ ندامت کردیم
سودن دست بهم قلقل مینایش بود