ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1331

ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد

شرار من به پر و بال سنگ می‌گذرد

جهان ز آبله‌پایان دل جنون دارد

ز گرد عجز مگو فوج لنگ می‌گذرد

چه لغزش است رقم‌زای خامهٔ فرصت

که تا شتاب ‌نویسی درنگ می‌گذرد

در آن چمن‌ که به دستت نگار می‌بندد

غبار اگر گذرد گل به جنگ می‌گذرد

متاز در پی زاهد به وهمِ حور و قصور

حذر که قافله‌سالار بنگ می‌گذرد

عقوبت است صدف تا محیط، پیش ‌گهر

دل‌ گرفته ز هر کوچه تنگ می‌گذرد

کجاست امن که در مرغزارِ لیل و نهار

به هر طرف نگری یک پلنگ می‌گذرد

غبار دهر غنیمت شمر که آینه هم

ز خویش می‌گذرد گر ز زنگ می‌گذرد

ستم به خویش مکن رنگ عاجزان مشکن

پر شکسته ز چندین خدنگ می‌گذرد

تأمّل تو، پل‌ کاروان عشرت توست

مژه به خم ندهی سیل رنگ می‌گذرد

دماغ فقر سزاور لاف حوصله نیست

چون بحر شد تنک آب از نهنگ می‌گذرد

هزار مرحله آنسویِ رنگ دارد عشق

هنوز قافله‌ها از فرنگ می‌گذرد

کسی به درد دل کس نمی‌رسد بید‌ل

جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها