
بیدل دهلوی- غزل شماره 1311
روزی که عشق رنگِ جهان نقش بسته بود
تقدیر، نوک خامهٔ صنعت شکسته بود
عیش و غمی که نوبر باغِ تجدّد است
چندین هزار مرتبه از یاد جسته بود
خاک تلاش کرد به سر، خلق بیتمیز
ورنه غبار وادی مطلب نشسته بود
این اجتماعِ وهم، بهار دگر نداشت
رنگ پریدهٔ گلِ تحقیق دسته بود
ربط کلام خلق نشد کوک اتّفاق
تاری که داشت ساز تعیّن گسسته بود
عمریست پاس وضع قناعت وبال ماست
وارستگی هم از غم دنیا نرسته بود
کس جان به در نبرد ز آفات ما و من
سرها فکندۀ دم تیغ دو دسته بود
دیدیم عرض قافلهٔ اعتبارها
جمعیّتی که داشت همین بار بسته بود
بیدل نه رنگ بود و نه بویی در این چمن
رسواییی به چهرۀ عبرت نشسته بود