
بیدل دهلوی- غزل شماره 1306
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه! زنگار کهن شد
شبنم به چه امّید برد صرفهٔ ایجاد؟
چشمی که گشودم عرقِ خجلت من شد
نشکافتم آخر ره تحقیقِ گریبان
فرصت نفسی داشت که پامال سخن شد
تدبیر، علاج مرض ذاتی کس نیست
از شیشه شدن سنگ همان توبهشکن شد
حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی
بردیم در آن بزم چراغی که لگن شد
تنزیه ز آگاهی ما گشت کدورت
جان بود که در فکر خود افتاد و بدن شد
جز یأس ز لاف من و ما هیچ نبردیم
تارِ نفس از بسکه جنون یافت کفن شد
شب در خم اندیشۀ گیسوی تو بودم
فکرم گرهی خورد که یک نافه ختن شد
چون اشک به همواری ازین دشت گذشتم
لغزیدن پا راه مرا مهره زدن شد
گرد رهِ غربت چقدَر سعی وفا دشت
خاکم به سرافشاند به حدّی که وطن شد
بیدل اثری بردهای از یادِ خرامش
طاووس برون آ که خیال تو چمن شد