
بیدل دهلوی- غزل شماره 1294
رسید عید و طربها دلیل دل گردید
امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید
زدند سادهدلان تیغ بر فسانِ هوس
که خون وعدهٔ قربانیان بحل گردید
من و شهید محبّت دلی که جز به رخت
به هر طرف نظر انداختم خجل گردید
چسان به کعبه توانم کشید محملِ جهد
که راهم از عرقِ انفعال گل گردید
ز سیر کسوتِ تسلیم چشم قربانی
هوس ز جامهٔ احرام منفعل گردید
به فکر خام جدایی دلیل فطرت کیست
کنون که دیده به دیدار متّصل گردید
چو بیدل از هوس سیر کعبه مستغنی ست
کسی که گرد تو یعنی به دور دل گردید