
بیدل دهلوی- غزل شماره 1292
رازداران کز ادب راهِ لبِ گویا زدند
مهر بر بال پری از پنبهٔ مینا زدند
زین چمن یک گل سر و برگ خودآرایی نداشت
هرکجا رنگی عیان شد بر پر عنقا زدند
پیش از ایجاد هوس مستانِ خلوتگاهِ راز
ساغرِ هوش از گداز شیشه در خارا زدند
طبع بیحس قابل تأثیر آگاهی نبود
بر گمان خفته یاران مرده ای را پا زدند
منفعل شد فطرت از ابرام بیتأثیر خلق
شعله درپستی خزید از بسکه دامنها زدند
ترک مردم گیر و راحت کن که عزلتپیشگان
چون گهر موج دگر بیرون این دریا زدند
شاخ و برگ هرزهگردی تیشهای در کار داشت
قامت خمگشتهٔ ما را به پای ما زدند
عمرها شدت کلفت ما و من از دل رُفتهایم
بر غبار خانهٔ ما دامن صحرا زدند
دامنِ مشرب فضایی داشت بیگردِ امل
محرمان از طول این اوهام بر پهنا زدند
وحشت از دنیا دماغ بینیازان برنداشت
چین دامن بر خم ابرویِ استغنا زدند
بیدل اسباب تعلّق بود زنگ آگهی
آینه صیقل زدند آنها که پشت پا زدند