
بیدل دهلوی- غزل شماره 1289
ذوق فقر افسانهٔ اقبال کوته میکند
بیطنابی خیمهٔ گردنکشی ته میکند
ای دلت آیینه غافل زیستن چند از نفس
این سحر هر دم زدن روز تو بیگه میکند
در تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشیم
ورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته میکند
عمرها شد خاک کوه و دشت بر سر میدوی
پیش پا نادیدن این مقدار گمره میکند
عجز طاقت هر کجا گردد دلیل مدّعا
راه چندین دشت یک پا لغز کوته میکند
خاک شو آب بقا آلایش چندین تریست
این تیمّم زان وضوهایت منزّه میکند
رنگها گرداندهای، ای غافل از نیرنگ دل!
آینه عمریست زین تمثالت آگه میکند
بر جبین ما نشان سجده تمغای وفاست
صنعت عشق از کلف آرایش مه میکند
شور امکان غلغل یک کاف و نون فهمیدنیست
از ازل کبکی درین کهسار قهقه میکند
دوستان را در وداع هم عبارتها بسی است
بیدل مسکین فقیر است الله الله میکند