
بیدل دهلوی- غزل شماره 1287
ذرّه تا خورشیدِ امکان جمله حیرت زادهاند
جز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده اند
خلق آنسوی فلک پر میزند امّا هنوز
چون نفس از خلوت دل پا برون ننهادهاند
یکدل اینجا فارغ از تشویش نتوان یافتن
این منازل یکسر از آشفتگیها جادهاند
چون حباب آزادطبعان هم درین دریای وهم
در ته باری که بر دل نیست دوشی دادهاند
جلوهٔ او عالمی را خودپرستِ وهم کرد
حسن پرکار است و این آیینهها پر ساده اند
شمعسان داغ و گداز و اشک و آه و سوختن
هم به پایت تا ز پا ننشستهای استاده اند
این طربهایی که احرام امیدش بستهای
چون طلسمِ رنگِ گل یکسر شکست آمادهاند
مطلبِ عشّاق نافهمیده روشن میشود
در پر عنقاست مکتوبی که نفرستاده اند
راز مستان کیست تا پوشد؟ که این حقمشربال
خون منصوری دوبالا جوش چندین باده اند
پرسش احوال ما وصف خرام ناز تست
عاجزان چون سایه هرجا پا نهی افتادهاند
بیسیاهی نیست بیدل صورت ایجاد خط
یک قلم معنیطرازان تیرهبختی زادهاند