
بیدل دهلوی- غزل شماره 1281
دوستان از منش دعا مبرید
زندهام نامم از حیا مبرید
خاک من دارد انفعالِ غبار
کاش بادم برد شما مبرید
خون من تیره شد ز افسردن
شبخون بر سر حنا مبرید
میگدازم ز خجلت نگهش
هر کجا او بوَد مرا مبرید
محفلِ ناز غیرتاندود است
سرمه لب میگزد صدا مبرید
با چلیپا خوش است نوخط ما
نامه جز روی بر قفا مبرید
عشق بیتاب عرض یکتاییست
دل ما جز به دست ما مبرید
دسته بندید اگر گل این باغ
قفس بلبلان جدا مبرید
هر کجا چشم میگشاید شمع
گرد پروانه پرگشا مبرید
از قمارِ بساطِ آگاهی
جز عرقریزی حیا مبرید
ناله کفر است در طریق وفا
بر قضا شکوۀ قضا مبرید
سر همان به که بر زمین باشد
جنس تسلیم بر هوا مبرید
عرض اهل هنر نگه دارند
پیش طاووس نام پا مبرید
خشکی از اهل دستگاه تریست
نمِ آبِ رخِ گدا مبرید
غیر دل نیست آستانِ مراد
بر در هرکس التجا مبرید
در جود از سوال مستغنی است
ببرید این ترانه یا مبرید
گوشهگیر حیاست بیدل ما
سخنش نیز جابجا مبرید